|
شهید محمد اصغریخواه | ||
|
نکته: برای دانلود بر روی لینک دانلود راست کلیک کنید سپس گزینه Save Target As را بزنید ردیف توضیحات اجرا دانلود ۱ دعای صباح با صدای فرهمند ۲ دعای توسل با صدای فرهمند ۳ دعای کمیل با صدای هلالی ۴ دعای ندبه با صدای فرهمند ۵ دعای عهد با صدای فرهمند ۶ دعای مجیر با صدای بکایی ۷ آیت الکرسی با صدای فرهمند
[ یکشنبه 1390/06/27 ] [ 0:48 ] [ س.ن.ه ]
سلام، طبق معمول میدونم جواب سلامم رو نمی دی، یاشاید هم می دی گناهام کرِِم کردن و نمی ذارن بشنوم.حتما میدونی فردا روز تولدمادرمه و بعدش هم روز مادر، روز زن . امروز چند تا از همسفرای جنوب اومدن دیدنم با دستانی پراز عاطفه همراه با شاخه گل سرخی و قابی پراز تمنا : "دلا در عاشقی ثابت قدم باش که در این ره نباشد کار بی اجر " و کارت پستالی پراز درس :... وآنگاه عشق ،و تنها عشق آغاز گر محبتی ازلی و ابدی شد و حضرت مادر فاطمه الزهرا سلام الله علیها قدم بربال ملائکه ،قدم برخاک گذاشت، آدمی چشیدمزه پاک با محبت زیستن را ! و این عشق ،تنها این عشق مرا بردتا اوج زیستن........"فکر کردم تو چه زودبه اوج زیستن رسیدی و اکنون چه خوب زندگی می کنی؟ پس این روز بر تو مبارک عزیزم.
[ جمعه 1391/02/22 ] [ 0:43 ] [ س.ن.ه ]
« بي قراري » امشب باز هم بي قراري هاي قديمي دلم طوفاني بر پا كرده است باز هم مانند همان روز ها غريبي در دلم فرياد مي زند ،امشب باز هم باد قاصدك صبوررا با خود برده ايت ، قاصدك مي رود ومي رود ، از مرز زمان هم مي گذرد ، روزها ، هفته ها ماه ها ، وسالها را يكي پس از ديگري پشت مي گذارد وسرانجام در شبي تاريك ، در گوشه اي مي ايستد گويي او هم دلش تنگ همان روز هاست خوب يادم هست.... ادامه مطلب [ سه شنبه 1391/02/12 ] [ 11:57 ] [ س.ن.ه ]
بار دیگه سلام میکنم به همه دوستان خوبم.مخصوصا دوستانی که هنوززنده بودن شهدارو باور ندارن....
می دونم دوست دارید بدونید آخرین حضور شهید در خانواده چگونه وکی بوده. پس بخونیدو باور کنید. البته مجبور تون نمی کنم باور کنید : ادامه مطلب [ دوشنبه 1391/01/28 ] [ 8:25 ] [ س.ن.ه ]
سلام به همه برو بچه های پاک و باصفایی که می شناسم ویا نمی شناسم و هیچ وقت نمی بینمشون.ولی دوستشان دارم . توی همین سیزده بدربود که یکی ...........
ادامه مطلب [ جمعه 1391/01/25 ] [ 11:0 ] [ س.ن.ه ]
شهادت گل یاس در کویر ناسپاس بر عاشقان با احساس تسلیت باد.
گیرم که خانه خانه ی وحی خدا نبود [ چهارشنبه 1391/01/16 ] [ 1:55 ] [ س.ن.ه ]
......بچهها به اميد مسافرت شيراز لباس عيدشان را نميپوشيدند. هر روز نگاهي به لباسها ميانداختند،لحظهاي ميپوشيدند و از تنشان درميآوردند. ميگفتند: "بايد بابا بياد و ما لباس تازهمون رو وقتي به شيراز ميريم،بپوشيم."تمام 13روز عيد، بچههادرانتظاربودندكه بابا بيايد و لباس تازه بپوشند و به شيراز برويم. هر زنگي كه به صدا در ميآمد،به اميدي كه بابا هست،براي باز كردن درحياط سبقت ميگرفتند. سجادكه بزرگتر بود،معمولاً جلوتربود و اين مسئله هميشه باعث افسردگي سوده بود كه چرامن نميتوانم جلوتر از سجاد بدوم.گاهي هم نيمه راه زمين ميخورد و تا ساعتي گريه ميكرد و حالش گرفته بود. حياط منزل را كه خاكي بود ،با پول عیدی دو نفرمان موزاييك كرده بودم.بچهها ميگفتند اگر بابا بياد و در حياط رو باز كنه،فكر ميكنه اشتباهي آومده و خونهي ما نيست،چون حياط ما خوشگل شده .او ازموزاییک کردن حیاط باخبرنبود.چون تصمیمی بود که خودم گرفته بودم و تا ان زمان تلفن هم نکرده بودتا مطلع شود. اين انتظار درست 13 روز طول كشيد و ما چشم به راه آمدنش بودیم. نه تنهاد با بچه ها جایی نرفتم بلکه تماما مشغول کارهای بنایی بودم و چشم به راه، که هر لحظه زنگ در به صدا در بیاید و وارد شود. تا غروب شب سیزدهم کار بنایی تمام شد. باز هم خبری نشد.لباس بچه ها را پوشاندم و رفتم منزل مادرم. ساعت حدودا نه صبح بود. صداي موتورازكوچهي منزل مادرم به گوشم رسيد. از جا پريدم كه محمد است. ولي برادرش بود.عجيب بود برادرش صبح روز سينزدهبدر، اينجا چه ميكند؟جلو رفتم و سلام كردم.درحاليكه وسايل داخل خورجين را اين طرف و آن طرف ميكرد با لبخندي مصنوعي گفت:"گفتم همسر و فرزندان برادرم تنها هستند به دنبالشان بيايم و امروز را با هم باشيم." بعد از من خواست كه لباس بپوشم تا با او برويم. حيران بودم، خدايا چه شده؟ چه اتفاقی افتاده؟ از طرفی هم فکر کردم شاید نگران بچه های بردارش بوده که تمام تعطیلات جایی نرفتن.ویا ممکن است برادرش از جبهه برگشته باشد و میخواهد مرا غافلگیر کند. سجاد جلوي موتور نشست، سوده پشت عمو، من هم يك طرفه ترک موتور نشستم. مردم را می دیدم که هر کدام با اسباب و اثاثیه ای به سمتی می روند؛ یکی به طرف کوه، یکی به طرف دریا. او از مسائل مختلف صحبت ميكرد. ابتداي روستايشان كه رسيديم،گفتم:"راستي داداش از بچهها خبر نداريد؟" با كمي مكث جواب داد: "چرا شنيدم حسين املاكي شهيد شده." می دانستم محمد و حسین معمولا با هم دیگر هستند. تا گفت املاكي، بلافاصله محمد را در كنارش احساس كردم. گفتم:"پس محمد چي؟" به چهرهاش در آينهي موتور نگاه ميكردم .منتظر عكس العملش بودم. جواب داد: "بچهها خبر آوردند كه محمد هم زخمي شده." با خودم گفتم زخمی عیبی نداره. باز حداقل می تونم ببینمش. گفتم: "در كدام بيمارستان بستري است؟" چشمانم همچنان به آينهي موتور دوخته شده بود كه چه جوابي ميدهد، جوابي نداد. دوباره تكرار كردم كدام بيمارستان؟ ناگهان از آينه ديدم چشمانش پر از اشك شد. گفتم: "شهيد شده؟" جوابي نداد. به يك باره به ياد وصيتش افتادم كه دوست دارم اگر خبر شهادتم را شنيدي بگويي «انا لللّه و انا اليه راجعون.» صدايش در گوشم پيچيد. انگار تمام آب بدنم خشك شده باشد. به زور خودم را به ميلههاي موتور چسباندم و آرام گفتم: "انالله و انااليه راجعون." گفت: "مواظب باش. بابا و مامان نميدونن. تا چند لحظهي ديگه بچههاي سپاه ميیان و به خانواده خبر ميدن. من از ديروز ميدونستم، ولي نتونستم به مامان بگم." به منزل پدرشان رسيديم. هر دو در كوچه باز بود. بابا و مامان محمد روي لبهي چاه آب نشسته بودند و چشم به راه. سلام كردم. اتفاقاً شب گذشته عمهي مادرم هم فوت كرده بود.مامان حالتم را ديد و گفت: "سيّد، عيبي نداره پير بود.مرده كه مرده. پيرا بايد بميرن و جونا بمونن. شاد باش. انشاءالله الان شوهرت ميياد و ..." سعي كردم برگردم تا پشتم به آنها باشد. مبادا تغيير در چهرهام را ببينند. از چهار پلهي منزلشان نميتوانستم بالا بروم. ديوار خانه را با دست گرفتم و بالا رفتم. به هر سختي بود وارد اتاق شدم. ميوه، آجيل و شيريني وسط اتاق بود. گوشهاي نشستم و به ديوار تكيه دادم. طبق معمول بچهها درحياط شروع به بازي كردند. پدرش پرتقال و پسته ميخورد و پوستش را به طرف من پرت ميكرد و ميخواست با شوخي خوشحالم كند. و من زير لب ازخدا طلب صبر ميكردم.كه مادر با پدر به تندي برخورد كرد كه چه كارش داري. ولش كن،حوصله ندارد. 13 روزه كه چشم به راه پسرته،حق داره، به حال خودش بذارش. آقاجان هم ولكن نبود كه نبود. من حال شوخي نداشتم. چندين بارخواستم داد بزنم. ولي به نفسم مسلط شدم و سكوت كردم. با خودم ميگفتم: "خدايا دارم منفجر ميشم. چرابچههاي سپاه نمييان؟" در همين گيرودار بودم كه صداي چند ماشين و هياهو ازبيرون خانه به گوش رسيد.گفتم:"آقاجون پاشو كه دوستهاي محمد آمدند." [ یکشنبه 1391/01/13 ] [ 8:43 ] [ س.ن.ه ]
بیست و سه بهار است از غروب خنده هایت می گذرد.... از آن پس در هیچ بهاری نخندیدم ...
[ جمعه 1390/12/19 ] [ 21:17 ] [ س.ن.ه ]
سلام محمد جان. من واقعا شرمنده ام. این روز ها بنا به دلایل مختلف نتونستم وبلاگت رو به روز کنم. طبق معمول عذر خواهی می کنم با اطمینان به اینکه مثل اون زمانها عذرم رو می پذیری.ولی می دونم که می دونی حتی یک نصفه روز هم نشده از یاد ت غافل بمونم .نه فقط این چند روز. بلکه از روزی که ازکنارم رفتی. الان که این رو می نویسم ساعت یازده شبه. همش چند دقیقه هست که از خوابگاه دانشجویان خواجه نصیراومدم . نزدیک به دو ساعت با دانشجویان دختر خواجه نصیر از تو و خاطرات تو وبقیه همسفرات حرف زدم . بچه ها آنچنان گوش بودند که نفهمیدم چه جوری زمان گذشت .آخه اونا چند روز دیگه راهی سفر به دیاری هستندکه شما ها بودید .میدونی وقتی بهشون گفتم نه تنها سفر بلکه خاک اونجا با همه خاک ها ی دنیا فرق داره ُوقتی گفتم بچه ها ! تو دانشگاه توبرج ها تو خیابونای بالای شهر تهران هیچ خبری نیست ُ خبرها توی دل اون تپه ها و خاک هاست ......وقتی گفتم توی خاک اونجا خیلی چیزا هست گفتنی نیست خودتون باید برید پیدا کنید .....بلافاصله چند نفر از بین دانشجویان دستاشون رو بلند کردند و گفتند ماهم میایم....... با اجازت منم دارم با بچه ها میام........یادت میادبعد از عملیات کربلای پنج می گفتی من دیگه روم نمی شه بیام تو شهرتو بیااینجا......؟ حالادارم میام ُاما تو دیگه اونجا نیستی ولی خاک اونجا عطروبوی تو رو داره ...... [ یکشنبه 1390/12/14 ] [ 23:39 ] [ س.ن.ه ]
![]() شهید اصغریخواه به سیادت همسرش افتخار می کرد و معمولا هم به زبان می آورد.حتی اگه همسرش برحسب اتفاق تند تر از حد معمول حرف می زد عکس العمل نشان می داد ومی گفت :های یادت باشه من داماد فاطمه هستم .....
« میلاد جدسادات برحجت خدا در زمین ورهروان راستینش مبارک »
[ پنجشنبه 1390/11/20 ] [ 20:52 ] [ س.ن.ه ]
......سال شصت و سه برای ساختن الوارها و تخته های زیر شیرو ونی خونه اش چند تا در خت از باباش گرفت .متوجه شد خمس این درختها داده نشده، رفت پیش نماینده ولی فقیه خمس درخت ها رو محاسبه کرد شد چهارهزار تومان.دو هزار تومان رو به نماینده ولی فقیه داد.و بقیه رو قسط بندی کرد ........ [ شنبه 1390/11/15 ] [ 23:15 ] [ س.ن.ه ]
........جای برادرانی که مدت زیادی در این مکان در این چادرهایی الان که شما در ان بسر میبریدخالیست. آنهابا رشادتهای خودشان با شهامتها ی خودشان با ایثار گریهای خودشان پیمانی که با خدای خود بسته بودندبه خق وفا کردند و خدایشان انان را طلبید و به پیش خودش برد.عزیزانی که به حق سهم عظیمی در پیروزیهای بدست امده برای اسلام ومسلمین داشتند. عزیزانی که عشقشان به اسلام و عشقشان به امام و عشقشان به قران شاید بیشتر از همه انهایی بود که ماندند.عزیزانی که با رفتنشان و با شهادشان با غیبت ظاهری خودشان مسئولیت تک تک ماندگان را زیاد کردند.و درحقیقت بار ی که انها بر دوش داشتند بردوش بقیه گذاشتند و برماست وبر شماست بر تک تک هم چادریها هم گر دانیها و هم دسته ای هاست که در ادامه راه پر فیضشان در ظاهر امر ودر عین حال گرانبهایشان قدم بر دارند و به پیش بروند انشا لله...... [ یکشنبه 1390/11/09 ] [ 22:40 ] [ س.ن.ه ]
قسمتی از سخنرانی شهیداصغریخواه درمسجداطاقور کومله(شهرستان لنگرود) مورخ ۱۲/۶/۱۳۶۶ : ....... اگر از تک تک رزمندگان حاضر و تمای شهدای در این راه بپرسیدکه وصیت تان برما چیست؟ مسلما خواهند گفت اطاعت از رهبری و ادامه راهمان و نبرد با شیاطین و این ابعاد مختلفی دارد که می بایست دقیق بررسی گردد.امروز صبر شمادر مقابل اعزام فرزند انتان به جبهه مشت محکمی است بردهان آمریکا و نوعی ادامه راه شهدا است که حضور خود را در صحنه حفظ نمو ده اید .شما در محیطی قرار دارید که دشمنان انقلاب و بشریت برای شما خوابهای فراوانی دیده بودند و خواستند که از ضعف هایی که از رژیم گذشته به ارث مانده بود سوء استفاده نموده و شما را برعلیه اسلام وانقلاب اسلامی بشورانند ولی امروز و روزهایی این چنینی و مراسم این چنینی باعث شکست ضد انقلاب می گردد و این جای بسی خوشحالی است......... مردم این جنگ برای ما برکت و نعمت بود بقول امام از جمله نعمات جنگ به حکومت رسیدن خط حزب الله بود و دیگری بیرون کردن لیبرالها از صحنه ایران و صدور عملی و علنی انقلاب اسلامی به خارج ازکشور و تقویت روحیه مبارزین مسلمان عراق و لبنان و فلسطین..... و حفظ وحدت و انسجام مردم و برماست که قدر این نعمتها را بدانیم و شکرکنیم که اگر کفر کنیم خداوند از ما می گیردو غضب می کند.........
[ پنجشنبه 1390/10/15 ] [ 15:41 ] [ س.ن.ه ]
....... و اینک در صحرای کربلا بزرگترین حماسه انسان رقم خورده است. حماسه عشق ُحماسه هویت انسانی .حماسه عاشورا پاسخ به این پرسش جاودانی ست که انسان از کجا آمده و به کجا می رود و امدنش بهر چه بود..... ؟ وگشودن این راز در پرتو آفتاب خونین عاشورا و در جوشش چشمه حقیقت خون حسین (ع)ممکن شد . پیکر های غرقه در خون در برابر تاریخ و در برابر دیدگان همه انسانها از عاشورا تا به امروز و تا هر زمان به ما می گوید راه کدام است و مقصد کجاست......رنگ این خون در همیشه تاریخ تازه هست و در هیچ زمان رنگ کهنگی به خود نمی گیرد...و شهدای انقلاب اسلامی به راحتی در یافتند که را ه کدام است و مقصد کجاست ... [ سه شنبه 1390/09/22 ] [ 13:51 ] [ س.ن.ه ]
دوستان خوبم . می دانید چراشهید "محمد اصغری خواه ها "بی قرار بود ند؟ ومی دانید چرا دعای قنوتشان " اللهم الرزقنا شهادت فی سبیلک " بود؟ چون به این معرفته رسیده بودند. چون صدای درونشان را با گوش جانشان شنیده بودند. اونا به بسته شدن آب فرات و گلوی نازک اصغرو گوشواره رقیه دامادی قاسم سوختن خیمه ها و قد علی اکبر و سر بریده حسین....... فکر نمی کردند . اونا به " احیاء دین جدش رسول خدا فکر می کردند ".به همان چیزی فکر می کردند که حسین در کربلا فریاد زد : « کیست مرا یاری کند » .بی شک فریاد حسین برای آب ویا حفظ جان خانواده اش نبود.تمامی هدفش در دو جمله خلاصه می شد ." احیاء دین جدش" و " امر به معروف و نهی از منکر "... همان چیزی که حتی در مجالس عزاداریش خیلی راحت می گوییم به من چه.............؟! [ چهارشنبه 1390/09/09 ] [ 10:12 ] [ س.ن.ه ]
|
||
| [ طراحي : بهنام محمدنژاد سيگارودي ] | ||